X
تبلیغات
♥*••*♥رمانکــــــــــــــــــــده♥*••*♥

♥*••*♥رمانکــــــــــــــــــــده♥*••*♥

...

سلام بچه‌ها این آدرس جدیدمه... با داستان جدیدم آپم بدویید برید اینجا

 

http://romankadeh.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/01ساعت 23:44  توسط ♠♪♫♀Ŧėŗŷ & Ŗøßi♀♫♪♠  | 

.:.☼♥ÐąĻįą♥☼.:.

 

☼♥ داليا ♥☼


♠♠♠ قسمت اخر♠♠♠

 

همینطور که سیگار می‌کشیدم و با قدمهای آهسته به طرف خونه حرکت می‌کردم صدائی از پشت سرم اسممو صدا کرد. برگشتم و شایانو دیدم که با قدم‌های سریع به طرفم میدوید.  با عصبانیت سیگار رو از دستم گرفت روی زمین انداخت و لگد مال کرد:

- مگه ۱۰۰ بار نگفتم حق نداری سیگار بکشی؟

پوزخندی زدم و گفتم:

- زندگی‌ منه به کسی‌ مربوط نمیشه. فهمیدی یا نه؟ شما هم حالا که همه چی‌ تموم شده لازم نیس بهم بگی‌ چی‌ غلطه یا چی‌ درست.

- اره حق با توئه... باشه  من در حقت بدی کردم... من با احساساتت بازی کردم ... همهٔ اینا رو قبول دارم اما برای این کارم دلیل داشتم.

- هیچ وقت برای آزار دادن و بازی کردن با دیگران دلیلی‌ وجود نداره. هیچ بهانه‌ای نمی‌تونه تورو از این کارت تبرعه کنه. تو منو داغون کردی.... برای آشنا شدن با خانوادهٔ من، زندگی‌ من راه‌های زیادی وجود داشت و تو ناجوانمردونه‌ترین راه رو انتخاب کردی شایان.

اشک از چشماش سرازیر شد و گفت:

- میدونم ...فکر میکنی‌  خودمو از بین نبردم؟ منم کم داغون نشدم. دالیا داستانهایی هستن که تو نمیدونی. چیز‌هایی‌ هستن که لازمه بدونی. این مسائل ربطی‌ به رابطهٔ منو تو ندران.

دفتر صورتی‌ و قدیمی‌ که شبیه یه دفتر خاطره بود توی دستام گذشت و ادامه داد:

- این دفتر خاطرات مادرمه... من تورو دوست دارم و بهت اطمینان کامل دارم. ازت میخوام که اینو بخونی‌ و بعد قضاوت کنی‌... بدی که من در حق تو کردم شاید به اندازهٔ بی‌ انصافی که در حق مادرم شد نباشه. اینو بخون ... قبل از رفتنم یه بار دیگه همو میبینیم و با هم صحبت می‌کنیم.

بدون این که حرف دیگه‌ای بزنه نگاه پر دردی بهم انداخت و رفت...

 

     ***   ***

 

چند روزی دفتر خاطرات روی میز تحریرم خاک خورد و من جرات نکردم بهش دست بزنم. میترسیدم چیزهایی‌ رو بخونم که مطابق میلم نبودن. بالاخره تصمیم گرفتم که همچیزو برای مامانم تعریف کنم. و همین کارو هم کردم. از آشناییم با شایان شروع و با قطع رابطمون تموم کردم. مامان چیزی نمیگفت و فقط مشتاقانه گوش میکرد. وقتی‌ جمله هامو با بغض به آخر رسوندم و زیر گریه زدم محکم بغلم کرد، سرمو بوسید و گفت:

- دالیا جان همهٔ این‌ها رو باید زودتر از این به من میگفتی‌. حالا اشکالی نداره! اون دفتر خاطرات کجاست؟

دفتر رو از روی میز برداشتم و به طرفش دراز کردم که گفت:

- میخوام تو برام بخونیش!

با تعجب گفتم:

- مامان تو مطمئنی که می‌خوای منم از محتواش با خبر بشم؟

- ببین دالیا... این که تو این دفتر رو بخونی‌ شاید برای من اصلا خوب نباشه. می‌تونم حدس بزنم که درسا چه چیزهایی‌ نوشته اما میخوام بدونی که بهت اعتماد دارم و دوست ندارم رازای نگفته بینمون وجود داشته باشه. پس بهتره با هم این خاطرتو مرور کنیم.

 

*** ***

حدود دو روز طول کشید تا کلّ دفتررو برای مامان خوندم. هر بار که سؤالی می‌کردم یا چیزی رو نمی‌فهمیدم جوابی نمیداد و میگفت که صبر کنم. راستش با خوندن اون خاطرات بدجوری شوکه شده بودم و نمیخواستم باور کنم که مادر و پدرم باعث بدبختی کس دیگه‌ای بودن.

آخه چطور ممکن بود؟ پدر مادرم همیشه برای من مثل فرشته‌ها بودن.. همیشه اونا رو از همه بالاتر میدونستم. آزارشون به مورچه هم نمیرسید.

بعد از تموم شدن خاطرات مادرم لبخندی زد و گفت :

- خوب... نظرت چیه؟؟

- نمیدونم چی‌ بگم. واقعا نمیدونم... یعنی‌ همهٔ اینا درستن؟

- فکر کن درستن.

سرمو پایین انداختم و گفتم:

- می‌تونم یه سیگار روشن کنم؟

- راحت باش...

با حرص سیگاری رو دراوردم و روی لبم گذشتم. مامان با خنده فندک رو به طرفم دراز کرد و گفت:

- آروم باش عزیزم.

- مامان چطور می‌تونم آروم باشم؟ یعنی‌ شما با بابای شایان و بابا با مامان شایان... خدایا خیلی‌ وحشتناکه... حالا این که هیچی‌ ... شما و بابا چطور تونستین... بی‌ خود نیست که ما انقدر بدبختیم. بی‌ خود نیس که منم بدبخت شدم. آه درسا ما رو گرفته. مامان ما نفرین شدیم.

زیر خنده زد و گفت:

- من سرطان گرفتم چون درسا نفرینم کرده؟ یعنی‌ بابات سکته کرده چون درسا دلش شکسته؟ و تو بدبخت شدی چون مادرت زندگی‌ مادر شایانو خراب کرده؟ و حالا شایان از تو انتقام گرفته؟

- غیر از این چی‌ میتونه باشه؟

- ببین دالیا آدم باید منطقی‌ باشه. اه و نفرین نمیگم وجود نداره اما یه نگاه به این دنیا بنداز. به آدمای دوروورت. این همه بچهٔ یتیم و بیگناه، گوشهٔ خیابونا و توی پرورشگاه... همه نفرین شدن؟  این همه ادم بی‌ گناه فلج شدن ... اون طفلک‌هایی‌ که مجروح جنگ شدن توی جنگ شهید شدن. همه نفرین شدن؟ این همه  بی‌ گناه سرطان گرفتن... دالیا ما آدما خیلی‌ وقتا به یه علت نامعلومي زجر میکشیم. اما اکثرا چوب اشتباهمونو می‌خوریم. بیست سال پیش تقاص بد رانندگی‌ کردنمو دادم و به کما رفتم. مقصر خودم بودم ... اما اگر سرطان گرفتم به دلیل اشتباهم نبوده. قسمتم بوده. تو هم شکستت دلیلش فقط و فقط خودت بودی. بدون هیچ شکی‌ حرف پسری که نمیشناختی رو قبول کردی و از سر بی‌ تجربگی بهش دل سپردی. اشک‌های الان تو ... هیچ ربطی‌ به مشکل من با درسا نداره. در واقع بحثش کاملا جداست. اشتباه خودته پس چوبشم می‌خوری ولی‌ سرتو بالا میگیری که از پسش بر اومدی. یه نگاه به منو پدرت بنداز... بعد از بیست سال هنوزم عاشق همیم. حتي بعد از مشکلات اخیر به هم نزدیک تر هم شدیم و عشقمون بیشتر شد. مطمئنم که درسا و مهرادم با هم خیلی‌ خوشبختن.

- اینا همه درست، ولی‌ خیانتی که کردین چی‌ میشه؟

- حتما لزومی نداره که ادم برای پی‌ بردن به گناهش بلایی‌ به سرش بیاد. من همون موقع هم زجر می‌کشیدم و عذاب وجدان داشتم. میدونستم که دل خواهرمو شکستم ولی‌ با این کار نجاتش دادم. چیزی وجود داشت که درسا نمیدونست. و اون این بود که من و پدرت از قبل همو میشناختیم و دوست داشتیم. اما وقتی‌ پدرت جلو اومد بهش گفتم که من فقط مهراد رو دوست دارم و بلافاصله پشیمون شدم. چون عاشقش بودم. موقع تصادف قبل از اینکه کاملا از هوش برم تصویر پدرت آخرین تصویری بود که جلوی چشمام جون گرفت. و وقتی‌ به هوش اومدم که درسا با آب و تاب از عشقش به سامان میگفت. خوب خواهر من ندونسته عشق منو ازم گرفت و شاید منم تو اون لحظه همون ‌حسی رو داشتم که اون بعد از دیدن من و سامان با هم پیدا کرد. سامان هم فکر کرده بود که من با مهراد  خوشبختم و به همین دلیل با درسا ارتباط بر قرار کرده بود. تا این که یه روز نفهمیدم چی‌ شد که پیش سامان اعتراف کردم و همه چیزو گفتم. اونم که عاشق من بود خیلی‌ راحت از درسا صرف نظر کرد. اوایل رابطمون عذاب وجدان داشتیم اما ...

- ولی‌ مامان یه جای خاطرات درسا... بابا بهش میگه منو ببخش همش تقصیر درتا  بود.

- خوب اره... می‌خواست از خودش دفاع کنه جوری که درسا رو هم ناراحت نکنه. اما همونطور که دقت کردی دیگه دنبالش نرفت. بر حال این خاطرات دو طرف داره... شاید اگر منم اهل نوشتن خاطرتم بودم از درسا هم معصوم تر و بی‌ گناه تر جلو می‌کردم و دالیا الان هم بهت میگم که از کارم پشیمون نیستم چون درسا هم نجات پیدا کرد. درسا با سامانی که عاشقش نبود خوشبخت نمی‌شد.

سری تکون دادم و گفتم:

- حالا من با شایان چی‌ کار کنم؟

- با هم میریم فرودگاه و ازش خداحافظی میکنی‌. بهش میگی‌ که بخشیدیش. منم با خواهرم صحبت می‌کنم و دفترشو بهش پس میدم. البته این چیز‌هایی‌ که برای تو گفتم رو هم براش تعریف می‌کنم. احتمالا کدورت‌ها کنار می‌رن... حالا اون سیگار لعنتی رو بذار کنار و بیا بغلم.

محکم بغلم کرد و گفت:

همیشه قوی باش دخترم. با چشم باز و اعتماد به نفس بالا انتخاب کن. تو شکست سختی خوردی و مغزت احتیاج به باز سازی داره. اما اطمینان دارم که دختر موفق و عاقلی میشی‌. تو با عشق من و پدرت به هم به دنیا امدی و بزرگ شدی.... آیندهٔ قشنگی‌ جلوته. اینو مطمئن باش...

*** ***

فردای اون روز من با آرامشی  بی‌ سابقه با مامان به فرودگاه رفتم و بالاخره با درسا، مهراد و شایان روبه رو شدیم. لحظهٔ عجیبی‌ بود... شایان منو کناری کشید و مادرم با آرامش با درسا و مهراد صحبت کرد. از لحن برخردشون سردی خاصی‌ هویدا بود. من هم خیلی‌ آروم رو به شایان کردم و گفتم:

- شایان من مشکلی‌ باهات ندارم و مساله رو با کمک مامان در خودم حل کردم. دیگه بهت ‌حسی ندارم و بخشیدمت.

شایان لبخندی زد و گفت:

- این خیلی‌ خوشحالم میکنه دالیا. دست کم با آرامش بیشتری میرم...امیدوارم خوشبخت بشی‌... تو دختر خیلی‌ خوبی‌ هستی‌...

.- ممنون... تو هم خیلی‌ خوبی‌... بر حال امیدوارم سفر خوبی‌ داشته باشی‌ و به اون چه که میخوای برسی‌.

محکم بغلم کرد و صورتم رو بوسید. با هم به طرف بقیه رفتيم. توی این فاصله مامان همه کاراو کرده بود و درسا و مهراد هم لبخند میزدن. ناخواسته به چهرهٔ مهراد دقیق شدم و حس بدی پیدا کردم... مایل نبودم به این فکر کنم که روزی با مادرم ارتباط داشته. اما چهرهٔ درسا خیلی‌ به من شبیه بود و جذب رفتار آروم و متینش شده بودم...

اون شب شایان رفت و داستان شایان و دالیا برای همیشه تموم شد... هر دو خانواده با هم آشتی‌ کردن و کدورت‌ها رو با حرفهای مامان  کنار گذاشتن. و این‌ها همه به خاطر روح بزرگ و مهربون درسا و مهراد بود که پدر و مادر منو با آغوش باز پذیرفتن.

فصل جدیدی از زندگی‌ برای من شروع شد ... هدف‌های زیادی داشتم. میخواستم که زن موفقی‌ بشم و شایان از این که منو از دست داده پشیمون بشه. می‌خواستم بهش ثابت کنم که با رفتنش نتنها نمردم بلکه به بهترین جاهای زندگیم رسیدم. راه دراز بود و اولین قدم ترک سیگار...



شاید ادامه داشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/20ساعت 16:42  توسط ♠♪♫♀Ŧėŗŷ & Ŗøßi♀♫♪♠  | 

.:.☼♥ÐąĻįą♥☼.:.

 

 ☼♥ داليا ♥☼


♠♠♠ قسمت یازدهم ♠♠♠


کم پیش میومد که بیشتر از ۲ ساعت کنار شایان باشم. اما اون روز، شایان تنها بود و برای همین من بیشتر از چند ساعت پیشش بودم. تمام آرامش وجودم وقتی‌ بود که صدام میزد :

- دالیا ...

- جانم ...

- تو گفتی‌ که یه خاله داری که نمیشناسی؟ آخه چرا؟

کمی‌ فکر کردم و گفتم:

- خوب مامان میگه  قطع رابطه کردن. حالا چرا برای تو جالبه؟

- همینجوری ... آخه خیلی‌ جالبه که دو تا خواهر دو قلو انقدر از هم نفرت داشته باشن.

سرم رو از روي پاش برداشتم و گفتم:

- هر چیزی ممکنه...

شایان دوباره سرم رو روی پاش گذشت و به نوازش موهام ادامه داد و در ادامه حرفی‌ نزد.

بعد از حدودا چند دقیقه گفت:

- دالیا من اگر مجبور شم ... یعنی‌ اگر مجبور شیم ....

- مجبور بشیم چی‌؟

- راستش نمیدونم چطوری بگم.

دستشو بوسیدم و گفتم :

- نفس عمیق بکش و راحت بگو...

با حالت عجیبی‌ توی  چشمام خیره شده بود انگار که دنبال جملهٔ مناسبی میگشت. ته دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. احساس خیلی‌ بدی داشتم... از همون حس‌های زنونه...

- دالیا من آخر این هفته برای همیشه میرم آمریکا.

چند لحظه‌ای طول کشید تا تونستم معنای کامل حرفشو درک کنم. متوجه نمیشدم ... مثل مسالهٔ ریاضی بود که هر چی‌ فکر می‌کردم نمی‌فهمیدم.

- چرا هیچی‌ نمیگی؟ میدونم تعجب کردی... حق داری عزیزم.

سرم رو دوباره از روی پاش برداشتم و گفتم:

- اینو جدی گفتی‌؟

- اره...

- پس تکلیف من چیه؟؟؟؟ راجب من فکر کردی؟

شایان از جا بلند شد و گفت:

- مگه میشه فکر نکرده باشم. البته شاید اون قدر که تو به من فکر میکنی‌ من بهت فکر نکرده باشم.

با ناباوری گفتم:

- منظورت چیه؟

- دالیا من یه معذرت خواهی‌ بهت بدهکارم و همینطور یه توضیح... میدونم که ... منظورم اینه که حق داری بعد این اعتراف از من متنفر باشی‌... اما نمیتونم بیش از این دروغ بگم.

اشک توی چشمام حلقه زده بود و بغض گلومو گرفته بود.

- راستش من با برنامهٔ قبلی‌ خودمو بهت نزدیک کردم. درست ۷ ماه پیش... توی کمد مامان دنبال یه سری مدارک می‌گشتم که یه دفترچه صورتی‌ رنگ کوچولو توجهمو جلب کرد. دفتر خاطرات مامان بود...

دالیا مادر من... درسا خالهٔ تو و من پسر خالتم.

از شدت تعجب صدام در نمیومد و فقط نگاهش می‌کردم. آهی کشید و ادامه داد:

- بعد از خوندن اون دفتر خیلی‌ کنجکاو و البته کمی‌ افسرده شدم.  تصمیم گرفتم درتا یعنی‌ مادرتو همینطور سامان رو پیدا کنم. و بعد از کمی‌ تحقیق پیداشون کردم... بد متوجه شدم که یه دختر ۱۶ساله دارن... با خودم گفتم چی‌ بهتر از این؟ برای فهمیدن این ماجرا باید خودمو به تو نزدیک می‌کردم پس برات یه نامهٔ عاشقانه نوشتم تا خوشت بیاد و دوستیمو قبول کنی‌... میدونی‌ شما دخترا خیلی‌ ساده و خوش قلبین. با دیدن یه شاخه گل حاضرید هر کاری بکنید.

در حالی‌ که سعی‌ می‌کردم خونسردیمو حفظ کنم گفتم:

- یه لحظه صبر کن... یعنی‌ تو ... یعنی‌ تو از اول عاشق من نبودی؟ یعنی‌ برای فهمیدن واقعیت و شناختن من و خانوادم بهم نزدیک شدی؟ یعنی‌ هیچ حسی به من نداشتی‌؟

بار اولی‌ بود که چشمهای قشنگشو بارونی میدیدم.

پس عشق من همزمان پسر خالهٔ من بود ... اما این شک که فقط از روی کنجکاوی به من نزدیک شده بود و نه عشق باعث میشد که بیشتر از این شکست بشکنم تا از شنیدن این خبر متعجب شم.

- من ازت معذرت میخوام... میدونم در حقت بدی کردم. ولی‌ الان دارم اعتراف می‌کنم پس منو ببخش.

- احساسی‌ بهم نداشتی‌... نداشتی‌... حالا چی‌؟ بعد از این که بهم نزدیک شدی تغییری ایجاد شد؟

- معلومه که ایجاد شد عزیزم...

چند قدم بهش نزدیک شدم میخواستم حرفی‌ بزنه تا با سادگی‌ دخترونم ببخشمش. گفتم:

- پس الان دوسم داری مگه نه؟ اون عشق ایجاد شده؟

سری تکون داد و با لبخند تلخی‌ که رو لبش بود گفت:

- خوب آره تغییر ایجاد شد. من خیلی‌ دوست دارم اما ...

- اما چی‌؟؟؟

- اما مثل یه دوست ... فرض کن مثل خواهرم.

حاضرم سر جونم شرط ببندم که صدای شکستن قلبمو شنید چون با ناراحتی و پشیمونی گفت:

- دالیا...

- مثل خواهرت؟؟ آدم با خواهرش اینطور عاشقانه رفتار میکنه؟؟؟

با بغض به طرف در رفتم، غرورم به اندازه کافی‌ خرد و به اندازه کافی‌ به شعورم توهین شده بود. دلم نمی‌خواست برگردم تا اشکامو ببینه. دیدن اشک‌های یه دختر بچهٔ ۱۶ ساله حتما باعث ترهمش میشه...شونه هام افتاده بودن و حس قدم برداشتن نداشتم. با قدم‌های سنگین پاهامو دنبال خودم می‌کشیدم و لخ لخ کنون جلو میرفتم. کجا میرفتم؟

- کجا میری با این حالت؟ یه لحظه صبر کن...

همین که تماس دستشو روی شونه هام احساس کردم بغضم ترکید. با ضعف روی زمین نشستم و در حالی‌ که صورتمو میگرفتم داد زدم:

- چطور تونستی‌ شایان؟ شایان اولین نامه ‌ای که به من دادی... شایان تو به من گل دادی. نوشته بودی دوست دارم ... نوشته بودی عاشق چشمای منی‌. شایان من تا به حال با هیچ پسری به جز تو رابطه نداشتم. چطور باهام اين کارو کردی؟ مگه من چی‌ کار کرده بودم؟

نگاهی‌ به صورتش انداختم و با دیدن اشک هاش گریم شدت گرفت. وقتی‌ بهم نزدیک شد دستشو پس زدم و گفتم:

- اینم اشک تمساحه که نشونم بدی چقدر ناراحتی . احتیاجی به ترحمت ندارم. باهام بازی کردی اما من نمیمیرم. بذار حرفای آخرمو بزنم برم.

 شایان جان من دالیا دختر سامان و درتا به قول خودت دختر خالتم.... مادرم سرطان گرفته و همهٔ موهای سرش،  و ابروهش ریختن... شایان پدر من پارسال سکته کرد و حالا رو صندلی‌ چرخ دار میشینه... شایان وقتی‌ بهم خبر دادن بابا بیمارستانه از شدت ترس خون بالا آوردم... شایان من جز پدر مادرم فامیل دیگه‌ای ندارم چون پدرم یتیم و مادرم از خونواده ترد شدست. منم هرگز دوستی‌ نداشتم که باهاش درد و دل کنم. تنها بودم توی دنیای خودم با بدبختی‌های خودم. تنها دوستم یه خرس عروسکی که شب‌ها باهاش درد و دل می‌کردم. هیچوقت باهام حرف نزد و همیشه شنوندهٔ حرفام بود. دوستای من کتاب‌های من بودن... درسم و معلم هام. طعم عشق رو بار اول کنار تو چشیدم. اولین پسری که مستقیم تو چشماش نگاه کردم تو بودی و تنها کسی‌ که با کمال میل بهش پناه آوردم بازم تو بودی. من از تو عشق و محبت میگرفتم... تو اوج خوشبختی‌ و خوش شانسی بودم . هر بار که من خدا رو شکر می‌کردم تو تو فکر دیگه‌ای بودی. وقتی‌ مریض شدی و عمل داشتی شب‌ها تا صبح بیدار بودم و برات نماز می‌خوندم. ازت ممنونم... تو با وجودت زندگیمو عوض کردی و البته همش صحنه سازی و برنامهٔ از پیش تعیین شده بود... من نمیدونم مادرم با مادر تو چی‌ کار کرده یا مادر تو با مادرم چی‌ کار کرده فقط میدونم که ما این چند سال روی خوشی‌ از این زندگی‌ ندیدیم. خوشی‌ من زمانی‌ بود که با تو آشنا شدم. میتونی‌ بری و با سر بالا این چیز‌ها رو به مادر و پدرت بگی‌...منم میرم و دوست ندارم دیگه هیچ وقت ببینمت.

با قدمهای سریع به طرف در رفتم. شایان با التماس گفت:

- دالیا صبر کن. نرو ....

- تو کنجکاو بودی و دنبال اطلاعات همه اطلاعات لازمو بهت دادم... دیگه حرفی‌ برای گفتن باقی‌ نمونده... سفر بخیر امیدوارم خوشبخت بشی‌ پسر  خاله ...

از در بیرون رفتم و تا ته خیابون با آخرین قدرت دوییدم. انقدر که به سرفه افتادم... اه سیگار لعنتی...چن قطره خون کفّ دستم ریخت و با اشکهای چشمم مخلوط شد...

مسلما این پایان داستان من نیست و تازه شروعه. این اولین شکست منه و با احترام نگاهش می‌کنم... من ضعیف نیستم و نمیشکنم فقط کمی‌ خستم و احتیاج به استراحت دارم. زندگی‌ فاز‌های مختلفی‌ داره... یه زمانی‌ آدم خوشحاله و یه زمانی‌ ناراحت. احتیاج به یه نفر دارم که باهاش درد و دل کنم ...شایان بهترین دوست من بود... همه کسم بود اما بعد فهمیدم که من هنوزم تنهام... سرنوشتی که برام تعیین شده. شایان تنها پسر دنیا نيست... لیاقت این قلبو نداشت. منم لیاقت قلب سادمو نداشتم که بدون هیچ فکری به اون تقدیمش کردم. اما حالا قدرشو می‌دونم و دیگه نمیزارم بشکنه. باید با خرس کوچولو حرف بزنم و نظرشو بپرسم... احتمالا بهم افتخار میکنه و مثل همیشه بهم قوت قلب میده. خدا همیشه مراقب من و خرس کوچولومه و دست کم مارو از هم نمیگیره.

هوا خیلی‌ تاریک شده و خیابون‌های تهران شلوغ تر از هر وقت دیگن... ماشین‌ها وقت و بی‌ وقت جلوی پام ترمز می‌کنن... توجهی‌ به اونا ندارم،  با خونسردی سیگار دیگه‌ای از زندگیمو روشن می‌کنم و با قدم‌های محکم به طرف خونه میرم...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/12/09ساعت 18:22  توسط ♠♪♫♀Ŧėŗŷ & Ŗøßi♀♫♪♠  | 

.:.☼♥ÐąĻįą♥☼.:.

از همهٔ خوانندگان وفادر دالیا متشکرم که مارو با وجود مشکلات فراموش نکردن و تنها نزاشتن.

درسته من و ربی تصمیم گرفتیم که من این وب رو به تنهایی‌ ادامه بدم، و این به دلیل این نیست که با هم دعوا کردیم یا چیز دیگه. نوشتن رمان دو نفره کمی‌ مشکله  و ما با هم به این تجربه رسیدیم.ربی بهترین دوست منه و هر قسمت رو بهش تقدیم می‌کنم.




☼♥ دالیا ♥☼


♠♠♠ قسمت دهم ♠♠♠



مهراد خنده‌ای کرد و گفت:

- این مطمئنم یعنی‌ اینکه...؟

- یعنی‌ اینکه؟

- یعنی‌ اینکه مال من میشی‌؟

نمیدونم چرا دلم گرفت و رومو برگردوندم. مهراد هم که اینو فهمیده بود با نگرانی‌ گفت:

- چی‌ شد؟

- راستش حس خوبی‌ به تو دارم. تو این مدت تو منو از مرگ حتمی نجات دادی. تو بهترین دوست منی‌... نمیدونم میتونی‌ عشقم بشی‌ یا نه ...

- فقط صبر کن... بهت ثابت می‌کنم...به مناسبت این روز بریم بستنی بخوریم؟

....

خدایا چقدر قشنگ و جالب ورق زندگی‌ بر میگرده. انگار نه انگار که من همون درسای چند ماه پیشم. اصلا فکر نمیکردم وابسته شدن و دل بستن به یک نفر انقدر ساده باشه. من از اون دسته آدما بودم که به عشق اول معتقد بودم. فکر می‌کردم که آدما یک بار در زندگی‌ عاشق میشن. کم کم به قدری پر شور و حرارت شدم که حاضر بودم قسم بخورم، من هرگز عاشق سامان نبودم. اما حالا عشق عجیبی‌ توی زندگیم به وجود اومده بود. به قلبم اعتماد داشتم ... به درستی‌ و صداقت مهراد. کاملا حس می‌کردم که تمام اوقاتشو کنار من سر میکنه پس هیچ گناهی تو سرش نبود.

بالاخره روز‌های خوشی‌ منم اومدن. روز‌هایی‌ که جز خندیدن و پرواز رو ابرا کاری نداشتم. بر عکس من درتا روز به روز افسرده تر میشد. مسلما برام اهمیتی نداشت که البته این کینه توزی باعث تعجب خودم هم میشد.

یه روز صبح که با درتا تنها بودیم زنگ در رو زدن. با بی‌ تفاوتی‌ گفتم:

- برو در رو به روی عشقت باز کن.

درتا از جا بلند شد و وقتی‌ برگشت با حرص گفت:

- عشق شما دم دره...

با عجله به طرف آیفون دوییدم :

- مهراد...

- جون مهراد... عزیزم من پایین منتظرتم... سریع کاراتو بکن بیا پایین.

با عجله آیفون رو گذشتم و بدو بدو آماده شدم. حسادت تو چهرهٔ درتا هویدا بود.

وقتی‌ بالاخره بعد از ۲۰ دقیقه پایین رفتم مهراد درست جلوی در منتظر بود. با لبخند یه شاخه گل بهم داد و گفت:

- مامان بابام رفتن شیراز. به مدت ۱ هفته خونه تنهام... اومدم ببرمت خونمون.

حسابی‌ شوکه شدم و نفسم بند اومد.

- چی‌ شد عزیزم؟

- بریم خونتون؟

- چیه بهم اعتماد نداری؟

دلم نمیخواست از این فکر‌ها بکنه برای همین بدون معطلی سوار ماشین شدم و گفتم:

- بریم دیگه. اتفاقا می‌تونم امروز من برات غذا درست کنم. چطوره؟

خونشون بالاترین نقط شهر بود. یه صدائی با پوزخند تو دلم گفت:

گیر بچه پولدار افتادی درسا جان ...

خدايا عجب خونه‌ای داشتن واقعا در مقابل خونه ما کاخ بود. انقدر بزرگ و رویایی بود که فکر اینکه شاید یک روز با مهراد توی این عمارت زندگی‌ کنم دیوونم میکرد. یه باغ پر از گل و درخت با استخر.

انگار خواب میدیدم. با تعجب نگاهی‌ به مهراد انداختم و گفتم:

- مطمئنی که من باید آشپزی کنم؟ یعنی‌ اين خونه‌ آشپز نداره؟

خندید و گفت:

- گفتم که تنهای تنهاییم. جلوی کارگرا راحت نیستیم اما الان فقط من و تو اینجاییم تنهای تنها.

با شیطنت ادامه داد:

- نمیترسی؟

- نه. مگه ترسناکی...؟

- خیلی‌...

هنوز جلوتر نرفته بودم که محکم بغّلم کرد و باعث شد همه چیز رو فراموش کنم. آغوشش از سامان  گرمتر بود... ناخوداگاه با هم مقایسشون می‌کردم. مسلما سامان از نظر محبت به پای مهراد نمیرسید.

خندیدم و دنبالش رفتم تو خونه.

نگاهی‌ به دور و ور انداختم و برای چند لحظه مات و مبهوت موندم. صدای مهراد منو به خودم آورد:

- چیه؟ فکر کردم می‌خوای غذا درست کنی‌...

چشم غره‌ای رفتم و گفتم:

- هنوز نیومده می‌خوای منو بفرستی‌ تو آشپزخونه؟

- نه عزیزم. شوخی‌ می‌کنم... قرار نیست خانومم غذا درست کنه. از بیرون میگیرم...

- خانومت؟ یعنی‌ منم یه روزی با تو میام تو این خونه؟

در حالی‌ که دستمو می‌کشید و به طرف مبل راحتی‌ میبرد گفت:

- نه ما که نمیایم اینجا. برات خونه جدا میگیرم عزیزم...

خندیدم و گفتم:

- ولی‌ من اینجا رو دوست دارم عزیزم...

در حالی‌ كه لپمو میبوسید گفت:

- تو که با مادر شوهر کنار نمیای. شوخی‌ نیس...

مستقیم تو چشمای پر از عشقش نگاه کردم و گفتم:

- کنار تو همه چیز ممکنه.

با  تعجب به دستش که به طرف پیرهنم میرفت نگاهی‌ انداختم ولی‌ صدام در نمیومد. به قدری فلج بودم که نمیتونستم هیچ حرکتی‌ کنم. فقط با صدای ضعیفی گفتم:

- مهراد..

انگار که از خواب بیدار شده باشه گفت:

- معذرت میخوام عزیزم. یه لحظه...

انگشتهای لرزونمو آروم روی صورتش کشیدم و با عشق به چشمهای قشنگش نگاه کردم.

دستمو توی دستش گرفت و تک تک انگشتامو بوسید.

مرد من... عشق من ... تکیه گاهم همون کسیه که نه تنها اون روز منو غرق عشق کرد بلکه این عشق مدت‌ها طول کشید... اما این روز رو به قید به خصوص بودن هرگز فراموش نکردم... خدایا شکرت... خدایا ازت ممنونم که بهم نشون دادی هر شکست قدمی‌ به سمت پیروزیه. من با مهراد خوشبختم.

 

.....

 

خاطرات دالیا


- آای خانوم... صبر کن ... مگه نشنیدی پدرت چی‌ گفت؟ این چه وضعیه که درست کردی دالیا؟ این چیه؟؟

لعنتی... حرفی‌ نداشتم سرم رو پایین انداختم. بابا انگشتاشو لای موهاش فرو کرده بود و چیزی نمیگفت. مادرم با چشمهای پر از اشک گفت:

- دالیا بابات میگه تو از این قرص‌ها می‌خوری... یعنی‌ که چی‌ هیچ معلومه تو چی‌ کار میکنی‌؟ چرا مثل آدمای بی‌ پدر مادر رفتار میکنی‌.

پدرم با مشت به میز کوبید و گفت:

- بس کن درتا... تو دیشب به من گفتی‌ که میره تولد دوستش اما معلوم نیس کجا بوده.

حقیقت اینجا بود که تولد دوستم بودم اما بعدش یکم زودتر با شایان رفتیم یه  مهمونی‌ دیگه. من که نمیتونم بگم با شایان بودم... یعنی‌ اگه بگم مارو از هم جدا میکنه. اره حتما بابام میزنتش... شایان ... شایان چرا به دادم نمیرسی؟

مادرم از جا بلند شد و گفت:

- به من و پدرت بگو این قرص‌ها رو از کجا آوردی؟

با عصبانیت داد زدم :

- به شما مربوط نیست...

پدرم به طرف من حمله کرد که مادرم گفت:

- سامان نه... خواهش می‌کنم. داریم صحبت می‌کنیم ...

اشک از چشمام سرازیر شد. مادرم با محبت منو بغل و موهامو نوازش کرد. با لحن آرامش دهنده‌ای رو به پدرم گفت:

- سامان دالیا فقط ۱۶ سالشه. ازش انتظار نداشته باش مثل تو فکر کنه. اشتباه از ما و کم توجهیمون بوده.

- فردا میریم دکتر... همین که من گفتم... باید بفهمیم که این یه الف بچه چی‌ کار میکنه.

مادرم برای نرم کردنش دستی‌ روی شونهٔ پدر انداخت و گفت:

- همون کاری که ما میکردیم.

- من و تو معتاد نبودیم درتا...بسه حالم خوب نیست. دالیا برو تو اطاقت. نمیخوام تا فردا که میریم دکتر ببینمت.

بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنم به طرف اتاقم دوییدم.

پدر مادر من فکر می‌کنن که هنوز هم زمان خودشونه. الان که تو سال ۱۴۰۵ هستیم حتی یک دختر باکره هم توی همین ایران خودمون پیدا نمیشه. روابط بین دختر پسر به قدری آزاد شده که با ۲۰ سال پیش قابل مقایسه نیست. اما پدر مادر من هنوز هم نگرانن. دوست دارن من با خاستگارم ازدواج کنم. در حالی‌ که فکر نمیکنم خودشون بدون عشق ازدواج کرده باشن.

پدر مادرم انتظار دارن من ازدواج کنم... اما نمیدونن اگر ۲۰ سال پیش پسر‌ها به علت بی‌ کاری دیر ازدواج میکردن حالا اصلا ازدواج نمیکنن. تکلیف ما دختر‌ها هم پوسیدن توی خونه نیست...

با توجه به تاریخ... پدر مادر‌ها فقط تا زمانی‌ که جوونن می‌تونن یه جوون رو درک کنن. همین که به پدر یا مادر تبدیل شدن، از بچه دور تر میشن و خواسته‌ها و نیاز‌های عاطفیشو نادیده میگیرن.

ازشون گله دارم... همیشه احساسات اونا... نگرانی‌های اونا... تجربیات اونا. پس تکلیف احساسات من چیه؟ منم دلم میخواد تجربه کنم و حتی شاید شکست بخورم. زندگی‌ منه...زندگی‌ دالیا...


ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/29ساعت 2:17  توسط ♠♪♫♀Ŧėŗŷ & Ŗøßi♀♫♪♠  | 

.:.☼♥ÐąĻįą♥☼.:.


سلام دوستان

معذرت میخوام از تاخیر و خیلی‌ ممنون بابت نظرهای گرمتون.

 این بار هم منتظر نظرهای شما هستیم.

 

♦♦♦ داليا ♦♦♦

☼♥ قسمت نهم ♥☼

 

تنها ترينم ... تنهاي تنها... دارم تو يه تونل سياهو تاريک ميدوم اما به آخر نميرسم. دارم زجر میکشم خدایا کمکم کن. تک تک سلولهای بدنم نا امیدن و به شورش افتادن. همشون بر علیه من میجنگن و منتظر یه انقلابن... به جایی‌ رسیدم که حتی سلول‌های بدنم منو نمیخوان...گوش هامو گرفتم... صداي خنده مياد... صداي شهوت، عشق بازي، خوش گذروني.... خدایا نمیتونم بشنوم آزادم کن. درد دارم ... دلم می‌خواد یه گوشه بشینم و خودمو جمع کنم..نمی‌خوام هیچ کس رو ببینم... می‌خوام بمیرم . ولی‌ نمیشه باید فرار کنم از اینجا ... باید برم به جایی‌ که این صدا‌ها رو نشنوم . اما هر چی‌ جلو تر میرم بدتر میشن ... ميشناسمشون ... من با يکي‌ از اونها بزرگ شدم و با اون يکي‌ طعم عشق رو براي اولين بار چشيدم ... مضحکه شدم ...  اونا به من ميخندن . سرم گيج ميره بايد جواب آزمايشو بگيرم چون سامان خيلي‌ نگرانه ... ولي‌ نه اون اصلا نگران نيست يعني‌ اصلا به من فکر نميکنه. عجله داره بايد بره ... بايد بره چون افعي منتظرشه ... تنهام ميذاره چون مجبوره. چون شهوت  بيشتر از عشق منه. اون نگرانم نيست ... نگران مرگم نيست. چه بسا که با مرگم با خيال راحت به عشقش ميرسه. و درتا؟ مسلما مي‌خواد از شر رقيبش راحت بشه... اون خودشو خواهر من، همخون من نميدونه.

درتا يادت نيس ؟ يعني‌ اون نه ماه که تو شکم مامان تنگه هم چسبيده بوديم و منتظر پا گذاشتن به اين دنيا بوديم رو فراموش کردي؟ مگه من وجودت نبودم؟ خدايا اين تونل کي‌ تموم ميشه. خودمو به درو ديوار ميکوبم اما زجرم تمومي نداره . صداها لحظه به لحظه بلندتر ميشن.  حالا به جز اون صداها بوی خیلی‌ بدی هم میاد. بوی خیانت. هر کی‌ میگه خیانت بو نداره اشتباه میکنه . درسته خیانت وجود فیزیکی‌ نداره . خیانت نه مایعه نه گازه نه جامد ... هیچی‌ نیست. وجود نداره ... اما من حسّش می‌کنم. بوشو حس می‌کنم . یه بویی مثل خون .  بوی خون بعد از هفته‌ها شايدم ماه‌ها موندگی... بوی طعفن... بوی جنازهٔ یه حیوون... من دارم توی این لجنی که دیگران برام درست کردن از بین میرم و هیچ دستی‌ نیست که نجاتم بده . من تموم شدم ...


با صداي جيغ خودم از خواب پريدم . درتا با تعجب بهم زل زده بود. به طرفم اومد دستشو گذاشت روي شونم و گفت:

- عزيزم چي‌ شد ؟ خواب بد ديدي ؟

دستشو پس زدم ... حالم ازش به هم ميخورد... از بوي عطرش ... از... داد زدم :

- جلو نيا...

پنجره رو باز کردم و هواي سرد بيرون رو وارد ريه هام کردم ... من مثل يه گلوله ي آتيشي و اون باد خنک و سرد چقدر لذت بخش بود.

درتا از اين برخوردم خيلي‌ تعجب کرده بود. با اينکه حدود يک هفته‌اي بود که نه باهاش صحبت مي‌کردم نه جوابشو ميدادم از اين حرکتم شگفت زده بود. بارها دليل رفتارم رو ازم پرسيد. اما من وانمود مي‌کردم که وجود نداره ... يعني‌ دست خودم نبود . چشمم بهش مي‌افتاد حالت تهوع ميگرفتم . با اين که پدر مادرم پيگير اين موضوع شدن ، رفتارم رو تغيير ندادم . ميلي به غذا نداشتم ...ميلي به زندگي‌ نداشتم . تمام لذتم وقتي‌ بود که از خونه بيرون ميرفتم يا وقتي‌  که ميخوابيدم. شماره ي سامان رو از حافظه گوشيم پاک کردم و هر بار که زنگ ميزد برنميداشتم !

اون روز رفته بودم بیرون که یه هوایی بخورم ، یک مرتبه سامان جلوی راهم سبز شد . با دیدن من خنده‌ای کرد و گفت:

- ای خانوم کجا کجا...چیه چرا تحویلم نمیگیری ؟ قهری ؟!

دستمو گرفت  دستش ، که محکم کشیدم و کمی‌ عقب رفتم . از این حرکتم تعجب کرد.

- باز چی‌ شده درسا؟

- چیزی نشده ...

- پس چرا اینجوری میکنی‌ با من ؟ چرا جواب تلفنامو نمیدی ؟

رومو برگردوندم تا از یه طرف دیگه برم که گفت :

- دختر نمیگی قلبم میترکه ؟  می‌میرم از دوریت ؟

ای آدم پست ... برگشتم عقب و سیلی‌ محکمی در گوشش زدم که کمی‌ روحمو آروم کرد.


با تعجب گفت:

- چرا میزنی ‌؟؟؟؟؟؟؟!

- سامان ازت متنفرم...

- باورم نمیشه...

- من خسته ام  و حوصله ندارم . توام خودتو به اون راه نزن ... من همه چیزو میدونم ، مظلوم نماییت بی‌ فایدست . پس گم شو تا هوار نکشیدم .

- مگه من چی‌ کار کردم که اینجوری میکنی‌ ...

- اون روز که رفتیم منو دم آزمایشگاه پیاده کردی یادته ؟

رنگ از صورتش پرید

- خوب که چی‌؟

- خوب هیچی‌ ... من هرگز جواب آزمایشمو نگرفتم. ..تو حتی اینم نفهمیدی...

تته پته کنون گفت:

- تو داری اشتباه میکنی‌ ... ببین درسا... من و درتا فقط ...ما فقط ... یه اشتباه کردیم همین...

- دیدی؟ خودت اعتراف کردی... مگه من گفتم درتا ؟ ای کثافت ازت متنفرم...از درتا هم متنفرم

اینو بهش بگو. برید گم شید از زندگیم... گم شید برای همیشه .

بلافاصله اشک هام سرازیر شدن . سامان به طرفم اومد و گفت:

- الهی قربون اون اشکائ قشنگت برم... غلط کردم ... راست میگی ‌... به خدا نفهمیدم چی‌ شد . منو ببخش درسا. بهم یه فرصت دیگه بده . خواهش می‌کنم ...

- کثافت به من دست نزن ... ازت حالم به هم میخوره...

خیلی‌ شکسته و خرد بودم . چرا بهم نمیخندید ؟ چرا نمیزد زیر کارش؟ چرا اعتراف کرد؟ چرا؟

سامان در حال التماس بود که نفهمیدم مهراد از کجا سر رسید و خودشو بین من و سامان انداخت.

با خونسردی گفت:

- به اندازه کافی‌ سر این دختر بلا آوردی ... راهتو بکش و برو... اگر بفهمم که سعی‌ کردی بهش نزدیک بشی‌ خودم حسابتو می ‌رسم .

سامان با عصبانیت یقهٔ مهراد رو گرفت و گفت:

- تو کی‌ باشی‌ که به من دستور بدی هان؟ مزاحم روابط ما نشو ...

- تو دیگه هیچ رابطه‌ای با درسا نداری...

به طرفداری از مهراد گفتم:

- مهراد راست میگه... دیگه بین ما چیزی نیست... گم شو برو...

سامان یه قدم دیگه به طرف من اومد و گفت :

- درسا تو مال منی‌ نمیتونی‌ تنهام بذاری ...

مهراد ضربه‌ای به سینه‌اش زد و دست منو گرفت و گفت :

- اون دیگه مال تو نیست.

با تعجب به مهراد نگاه کردم ... درسته رفتارش جوان مردانه بود اما دیگه اینم زیاده روی بود. سامان گفت:

- پس بگو قضیه چیه... گناهو پای من و درتا نندازید. شما دو تا با هم ...

حالا طلبکار هم شده بود. بدون این که خودمو کنترل کنم بهش حمله کردم و با مشت به دماغش کوبیدم که بلافاصله خون ریزی کرد... مهراد دست منو کشید تا مانع خشم من بشه اما من انقدر خشمگین بودم که یه مشت هم به سینهٔ‌ مهراد زدم بعد به طرف سامان برگشتم . با گریه بهش ضربه  میزدم

- کثافت چطور تونستی‌ باهام این کارو بکنی ‌... منو کشتی‌ ...منو از بین بردی ... ازت بدم میاد . ایشالا بمیری...

سامان از خودش دفاع نمیکرد و با ناراحتی‌ به من زل زده بود. قطره‌های اشک از چشمش سرازیر بودن و با خون بینیش قاطی می‌شدن. پشیمونی توی چشماش موج میزد اما برای من بی‌ فایده بود.

خسته و بیحال برگشتم و با قدم‌های افتاده به طرف خونه رفتم . مهراد هم دنبالم میومد اما چیزی نمیگفت. حوصلهٔ اونم نداشتم.  از جنس مخالف با هوس بازیاش نفرت داشتم . خواهر من که همجنس من بود چی‌ ؟ نه ... من از هر دو جنس متنفر بودم . چه زن چه مرد... از آدما بریده و خسته بودم...دلم می‌خواست تنهای تنها باشم چون دست کم خودم به خودم آسیب نمیزدم .

جایی‌ که حتی خواهرت به تو رحم نمی‌کنه ، از غریبه چه انتظاری داری ؟ انتظاری ندارم . فقط تنهام بذارید. همتون تنهام بذرید . بذارید بمیرم...



- درسا...یه لحظه صبر کن. آروم باش... اینجوری اگه بری خونه و با درتا برخورد کنی‌ برای خودت دردسره . بیا یه کم راه بریم...

- حوصله ندارم مهراد... من بد جور افسرده شدم . زندگی‌ برام پوچ و بی‌ معنی‌ شده .

آهی کشید و گفت:

- میدونم چی‌ میگی‌ ... درست مثل من . منم حس می‌کنم دیگه نمیتونم. چطوره با هم خودمونو بکشیم؟

قسمت آخر جملشو به قدری شیرین گفت که زدم زیر خنده. با خنده ی من اونم لبخند زد.

 

روز‌ها از پی‌ هم می گذشتن و تنها چیزی که باعث میشد که من کمتر در مردابی که برام ساخت بودن فرو برم ، وجود گرم مهراد بود. انقدر پر احساس و خوش قلب بود که با رفتارهاش دل آدمو میلرزوند. روز‌هایی‌ از زندگیمو میگذروندم که تنها دوستم، همه کسم مهراد بود. خیلی‌ مراقبم بود و هر بار که نقشه می‌کشیدم  تا از درتا و سامان انتقام بگیرم میگفت: " واگزارشون کن به خدا، به اندازهٔ کافی‌ داغون شدیم ... باید برگردیم به زندگی ‌"

حرفاش روم اثر می‌ذاشتن و انگار که قلق من دستش باشه همیشه حرفی‌ برای آروم کردنم تو آستین داشت.

مثل دو دوست خیلی‌ صمیمی‌ اوقات زیادی رو با هم میگذرندیم و مرحم درد هم بودیم. صمیمیتی که ذره ذره بین من و مهراد به  وجود میومد باعث خشم درتا و سامان میشد. با اینکه حالا علنأ با هم رابطه داشتن، هر دو به نوعی‌ مارو سرزنش میکردن. درتا وجه‌ای که پیشم داشت رو از دست داده بود و هر بار که حرفی‌ میزد چیزی جز نگاه پر نفرت من نصیبش نمی‌شد.

چند باری هم سامان به قصد جدال سراغم اومد که هر بار انگار خدا مهراد رو از آسمون برام میفرستاد .

بعد از حدودا ۶ ماه یه روز مهراد منو برای ناهار به یه رستوران دعوت کرد . یه شاخه گل بهم داد که باعث خندم شد.

- مهراد جان ...چه خبره با گل اومدی؟

- خوب مال تو دیگه. انقدر بی‌ احساسی‌ که نمیدونی گل برای چیه ی ...

- خوبه تو میدونی‌ . حالا بغض نکن ... بگو آفتاب از کدوم طرف دراومده جنتلمن شدی؟؟

- جنتلمن بودم یه مدت داغونم کرده بودن . الان تازه اومدم رو فرم...

خندیدم و گفتم:

- خوشحالم که رو فرمی ... به قول خودت ...

- درسا... دوست دارم.

- اینو که همیشه میگی‌ .

لبخندی زد و گفت :

- نه نه... منظورم اینه که دوست دارم . میخوام مال هم باشیم.

اگر این حرف رو چند ماه پیش میزد سرش داد و فریاد می‌کردم و می‌گفتم که از شنیدن این جمله نفرت دارم . اما این چند وقت روحیم خیلی‌ عوض شده بود.

در حالی‌ که با نمکدون روی میز بازی می‌کردم گفتم:

- اگه توام ...

- اگه منم مثل سامان باشم ؟ میدونم چه فکری میکنی‌ ... اما آدما با هم فرق دارن . تو فقط یک بار به یکیشون فرصت دادی . حالا به منم یه فرصت بده . راستش این چند وقته که با هم بودیم بدجوری توی دلم جا شدی ... دیدم چقدر با خواهرت فرق داری . تو پاک و مهربونی ... چیزی که این روزا به ندرت دیده میشه... درسا...

- بله؟

- تو به من هیچ ‌حسی نداری؟

- مگه می‌شه بهت ‌حسی نداشته باشم . این که الان زنده موندم همش به خاطره وجود خودته. تو منو نجات دادی از بدبختیام . مثل یه فرشته نجات . مگه می‌شه دوست نداشته باشم ؟ اما خیلی‌ میترسم مهراد. نمیدونم از چی‌ ... به تو خیلی‌ اعتماد دارم اما دلم شور میزنه.

با لبخند گرم و قشنگی‌ که روی لبش بود گفت :

- نگران هیچی‌ نباش عزیزم . من با توام ... مراقبتم . نمیزارم غصه بخوری . مطمئن باش.

من هم با یه لبخند جواب دادم :

- مطمئنم...

ادامه دارد ...



+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/11ساعت 16:9  توسط ♠♪♫♀Ŧėŗŷ & Ŗøßi♀♫♪♠  |